دریغا سرزمین نگونبخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است.
کجا میتوانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آنجاکه جز «از همهجا بیخبران» را خنده بر لب نمیتوان دید، آنجاکه آه و ناله و فریادهایِ آسمانشکاف را گوش شنوایی نیست، آنجاکه اندوه جانکاه چیزیست همه جایاب...
و چون ناقوس عزا به نوا در آید، کمتر میپرسند از برای کیست...
ویلیام شکسپیر
مکبث
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
رفیق!
مرا ببخش که حنجره ام
خونیست
زیرا خروس های قبیله مغلوبم را
در آستانِ سرخِ سَحَر
سر بریده اند
اینک
من در خروسخوانِ خون تبارم
میخوانم
علی میرفطروس
کتاب:آوازهای تبعیدی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
کافی نبود و نیست هزاران هزار سال
تا بازگو کند
آن لحظه گریخته جاودانه را
آن لحظه را که تنگ در آغوشم آمدی
آن لحظه را که تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
شهری که زادگاه من و زادگاه توست
شهری به روی خاک
خاکی که در میان کوکب ستاره ایست
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام
همسفر بادها، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظه ویرانی ام
خوب، نه آن گونه خوب، تا به بهشتم بری
بد، نه بدانگونه بد، تا که بسوزانی ام
سایه اهریمن است یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام، یکسره بارانی ام
محمد رضا ترکی
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی
گاهی چنان ..
دراین شبِ تب کرده ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود !
که مَرد اندیشه می کند ؛
شب را گذار نیست !
اما به چشم های تو
ای چشمه ی امید
شب پایدارنیست ....
ابتهاج
برچسب:
نویسنده: کیان حبیبی